فیلمهای آلمانی سهراب شهیدثالث: تصاویر جدا افتاده از سینمای آلمان

رضا حائری

Saales_4

با نزدیک به دو دهه کار و فعالیت در آلمان و ساختِ بیش از ۱۳ فیلم بلندِ داستانی و مستند، و حداقل همین تعداد طرحِ فیلمِ ساخته نشده، سهراب شهیدثالث یکی از پرکارترین فیلمسازانِ آلمانِ بعد از جنگ به شمار می‌رود.

سخت است باور به این که از فیلمسازی چنین پرکار با کارنامه‌ای پربار ــ که در جشنواره‌ها ستایش شد و منتقدانی شیفته داشت ــ هنوز ردّ اندکی از او در ادبیاتِ سینمایی آلمان یافت می‌شود و فیلمهایش دور از دسترس و نایاب‌اند. غم‌انگیز این که وقتی خبر درگذشتِ او در امریکا به مطبوعاتِ آلمان رسید، اکثرِ مطبوعاتِ آلمانی نوشتند که «یک کارگردان ایرانی در امریکا درگذشت»!

می‌دانیم که شهیدثالث، پس از ساختنِ چندین فیلم کوتاه در ایران، با دو فیلمِ بلند ایرانی‌اش، توانسته بود ضمن درخشش در محافلِ جهانی (و تحسینِ رسمی از هر دو فیلم در فستیوالِ برلین)، به کمالِ زبان سینمایی و به سبک و امضای شخصی و مخصوص به خودی دست پیدا کند. بعد از ساختنِ نخستین فیلمش در آلمان («در غربت»)، برای فیلمبرداری پروژه‌ی بعدی اش در ایران («قرنطینه») دچار دشواری‌ها و کارشکنی‌های بسیاری (که سویه‌ی سیاسی هم داشت) شد و در اوج جوانی و خلاقیت به آلمان مهاجرت کرد؛ زمانی که نسل معروف به بیانیه‌ی اوبرهاوزن و سینمای نوین آلمان به بار نشسته بود و اثراتِ آن در سیستم و فضای فیلمسازیِ نسل جوانِ فیلمسازیِ آلمان مشهود بود. حضور پررنگِ سینماگرانی همچون فولکر شلوندورف، راینر ورنر فاسبیندر، آلکساندر کلوگه، ورنر هرتزوگ، ویم وندرس، هانس یورگن زیبربرگ یا هارون فاروکی، و فضای پر تب و تاب و رادیکالِ سینمای نوین آلمان، می‌توانست نویدبخش محیطی دلخواه برای فعالیتِ فیلمسازی باشد که فراتر از مرزهای ملی فکر می‌کرد.

نخستین فیلم دوره‌ی آلمانیِ شهیدثالث، «در غربت»، حکایتِ زندگیِ یک کارگرِ مهاجرِ تُرک و دشواری‌ها و شکست‌های اوست در ادغام شدن با زندگی در برلین. فیلم ــ که همان سال در فستیوال برلین ستایش شد ــ شرحی‌ست درباره‌ی کارگران مهمان، و به نوعی به تجربیات شخصی شهیدثالث در دوره‌ی دانشجوی‌اش در اتریش و آلمان بازمی‌گردد و محصول مشاهداتِ اوست از رفتارِ کشور میزبان با مهاجران، و ناتوانی مهاجران در انطباق با محیط. تجاربِ درونی و فرمال، و زاویه‌ی نگاه تندِ اجتماعی ـ سیاسیِ شهیدثالث، زمینه‌ساز تمرکزِ او بر زندگیِ حاشیه‌نشینانِ اجتماع شد: مهاجرانِ ترک، کودکانِ از خانواده بیگانه، روان‌پریشها و عشاق شکست‌خورده، کارگرانِ جنسی، قربانیان بیگانه‌هراسی و نفرت نژادی و… .

برخلافِ اکثر فیلمسازان مهاجر که معمولاً تمی از حسرت یا بازگشت به وطن و غم غربتِ ریشه‌ای در کارهایشان هست، شهیدثالث فیلمسازی بود که فراتر از کلیشه‌ی کارگردانِ مهاجر فیلم ساخت؛ انگشت گذاشتن‌اش روی حساس‌ترین مسائلِ روز جامعه‌ی آلمان، او را فیلمسازی می‌کند که همزمان هم به شدت آلمانی‌ست (به معنای این که موضوع و مسائلِ محیط را درونیِ خودش کرده) و هم مسلح به نگاهی ابژکتیو به جامعه‌ای‌ست که در آن زندگی می‌کند. در فیلم‌های آلمانیِ او ردّ و نشانی از هویّتِ ایرانی‌اش نمی‌توان یافت.

در یادداشتی می‌نویسد: «خیلی مسخره است که یک افغانی یا هندی نمی‌تواند در اروپا و یا امریکا فیلمسازی کند. شما الیا کازان را دوست دارید، او متولدِ ترکیه است. در واقع قصدم این است که بگویم در سینما تنها یک زبان وجود دارد و آن زبان جهانی، زبان تصویر است.»

با وجودِ وسواس و دقتی که در نتیجه‌ی نهایی مشهود است، شهیدثالث فیلمسازی بود که با شگردی خلاقانه می‌توانست پروژه‌ی سخت و پیچیده‌ای را در مدت زمانی کوتاه و فشرده به سرانجام برساند، گاه کمتر از زمان پیش‌بینی شده برای فیلمبرداری. دقت او در صورت‌بندیِ فُرمِ فیلم پیش از مرحله‌ی فیلمبرداری بود: فیلمنامه‌ی «نظم» هشت روزه نوشته شد و فیلمبرداری‌اش پانزده روز طول کشید.

ویژگی‌های خاصِ سبکی، تندی و تلخیِ مضامین، و زمان طولانی برخی از فیلم‌هایش، در کنارِ خارجی بودن، باعث می‌شد که مدام در یافتنِ تهیه‌کننده ای که حاضر باشد با جهان‌بینیِ رادیکال او کنار بیاید مشکل پیدا کند. سیستم بوروکراتیکِ سرمایه‌ی فیلمسازی در آلمان او را به حاشیه می‌راند و گاه بر سر نسخه‌ی نهایی فیلم با تهیه‌کنندها جدل پیش می‌آمد. حیرت‌انگیز است که با همه‌ی این شرایط، شهیدثالث موفق شد تقریباً سالی یک فیلم سینمایی یا تلویزیونی تولید کند، و از فستیوال‌های مختلف نظیر لندن و شیکاگو هم جوایزی دریافت نماید. فیلم‌های او از  بیشتر تلویزیون‌های مهم اروپا پخش شدند و در مراکز معتبری چون موزه‌ی ‌هنرهای مدرن نیویورک و سینماتک پاریس به نمایش گذاشته شدند.

لوته آیزنر، مورّخ و محققِ بزرگِ سینمای آلمان، که شهیدثالث مستندی پرعاطفه در بزرگداشت او ساخت و به او تقدیم کرد، شهیدثالث را در کنارِ فیلمسازانی همچون شلوندورف، فاسبیندر و هرتزوگ، متعلق به نسل سینمای نوین آلمان میداند. شهیدثالث در ۱۹۸۴ به عضویت افتخاریِ آکادمیِ هنر آلمان درمی‌آید؛ افتخاری که نصیب کمتر فیلمساز و هنرمند غیرآلمانی در آلمان غربی آن زمان می‌شد. با احتساب کسب همه‌ی افتخارات و جوایز متعدد و عضویتش در آکادمی هنر آلمان بود که روزنامه‌ی «مورگن پست» آلمان او را «یک برلینی از ایران» نامید.

در باب تأثیرِ سرنوشت‌ساز و انکارناپذیرِ دو فیلم بلندِ ایرانی‌اش («یک اتفاق ساده» و «طبیعت بیجان») بر سینمای نوین ایران بسیار صحبت شده، اما بخشِ زیادی از منتقدان ایرانی با نادیده گرفتنِ کارنامه‌ی سینمایی او در آلمان، لزومی به واکاویِ سینمای خارج از ایران او ندیدند. از سوی دیگر، برخی از منتقدان آلمانی، همیشه به او به چشم یک غریبه نگاه کردند و با این استدلال که یک فیلمساز خارجی در رابطه با مناسباتِ جامعه‌ی آلمان چه دارد که بگوید، از کنار آثار او گذشتند.

تلاش شهیدثالث در گذر از مرزبندی‌های مرسوم هویتی و زبانی، منجر به فیلمسازی در محیط فرهنگی کشوری دیگر شد، همچنان که معتقد بود این نوع فیلمسازی مثل شعر گفتن به زبانی بیگانه، سخت و دشوار است. در آثارش، نه تنها به بحران‌های جامعه‌ی کنونی آلمان سرک می‌کشید، بلکه در تاریخ آلمان هم تفحص می‌کرد (نمونه: فیلم «آخرین تابستان گرابه»، درباره‌ی شاعر برجسته آلمانی قرن نوزده کریستین‌ دیتریش گرابه). خودفریبی و ازخودبیگانگیِ جامعه‌ی آلمانِ بعد از جنگ، و میلِ سازش‌ناپذیر برای به تصویر کشیدنِ رنج‌ها و حرمان‌های حاشیه‌نشینانی که در خارج از دنیای آثارِ او، نادیده انگاشته می‌شدند، فیلم‌های دوره‌ی آلمانی او را هر چه تلخ‌تر، و بُرّنده تر از سینمای اولیه اش کرد.

در تمامیِ آثار او می‌توان در لحظه به لحظه‌ی فیلم، حضور کارگردانی مؤلف و صاحب سبک را دریافت. عوامل سبکی او همچون دوربین ایستا و ناظر، نماهای باز، خطوطِ ساده و لُختِ طرح‌ها و کوبندگیِ انتقادی و تلخی‌شان، کُندیِ مناسبات و رفتارِ آدم‌ها پیشِ روی دوربین ــ که در دو فیلم اولیه‌اش پی ریزی شد ــ در سینمای دوره آلمانی‌اش هم به جاست. آن‌چه در فیلم‌های نخستین‌اش بود در سال‌های بعد مدام با هر فیلم پیش رفت: سرنوشتِ فردِ ایزوله شده در محیط، و ناکارآمدی و بی‌رحمیِ نهادها، از خانواده و ازدواج گرفته، تا نهادهای اجتماعی.

آلمان جایی بود که می‌توانست در آن کار کند، وطن برای او جایی بود که به او امکان کار کردن و فکر کردن می‌داد. بی‌شک فیلم‌های متفاوت و نامتعارف او، از اواخر دهه‌ی هفتاد تا ابتدای دهه‌ی نود، بر غنای فرهنگِ سینمای آلمان افزوده است.

با اتحاد دو آلمان در دهه‌ی نود و تغییر شرایط فرهنگی جامعه‌ی جدید، سیاست‌های فرهنگیِ تازه متکی به بازار، برای بسیاری از فیلمسازان آلمانی از جمله او، محدودیت و مشکل آفرید. بسیاری از چترهای حمایتی از فیلمسازان نوین و نامتعارف در فضای جدید به سرعت ناپدید شدند. فیلمنامه‌های او، که همیشه به چشم یک مهمان دیده شده بود، یکی پس از دیگری نتوانست سرمایه جذب کند. در یکی از یادداشت‌های واپسین‌اش، برای سینمایی که امثال فریتز لانگ و مورنائو و پابست پایه‌گذارش بودند و آن را تبدیل به یک پدیده‌ی جهانی کردند ابراز نگرانی می‌کند و نسبت به نادیده گرفته شدن واقعیت‌ها در جامعه هشدار می‌دهد، و از قول نویسنده‌ی محبوبش، آنتون چخوف می‌نویسد که ما به فرم‌های جدیدی برای بیان احتیاج داریم و اگر این وجود ندارد پس، دیگر به هیچ چیز نیاز نداریم.

فیلمسازی که روزگاری به عنوان افتخار و کشف فستیوال برلین معرفی شد و بخش اعظمِ کارنامه‌ی سینمایی‌اش در آلمان ساخته شد، دست آخر مجبور به ترک آلمان شد و در۱۹۹۴ به امریکا مهاجرت کرد. به طرز تأسف‌آوری، دیگر به سهراب شهیدثالث به عنوان یک فیلمساز در آلمان نیازی نبود. چند سال باقی‌مانده‌ی عمرش، صرف نوشتن طرح و فیلمنامه، و کوششِ ناموفق برای یافتنِ سرمایه‌ی فیلم بعدی شد.

اکنون تماشای فیلم‌های آلمانیِ وی ــ که سال‌ها به دلیلِ در دسترس نبودن نسخه‌های خوب، در محاق مانده بودند ــ یادآوریِ کار یکی از درخشان‌ترین و سرسخت‌ترینِ کارگردانان سینمای مدرن ایران و آلمان است؛ کارگردانی ستایش برانگیز و یگانه در متن سینمای نوین آلمان.

مرور آثار شهیدثالث در سینماتک موزه‌ی هنرهای معاصر تهران ثمره‌ی جست‌وجویی‌ست که از سال ۲۰۱۲ برای پیداکردن ردی از این فیلمساز ایرانی الاصل و آثارش در آلمان شروع کردم. اکثر آثاراز منابع اصلی آنها مثل تلویزیون ZDF و  WDR آلمان یا با همکاری و راهنمایی موزه‌ی فیلم مونیخ و موزه‌ی تاریخ آلمان تهیه شده‌اند. به علت مشکلات حق کپی رایت نتوانستیم فیلم «گل سرخی برای افریقا» به این برنامه برسانیم و فیلم مهم «اوتوپیا» نیز به دلیل مسائل ممیزی از برنامه‌ی کنونی کنار گذاشته شده. در آرشیو موزه فیلم مونیخ  آثاری نیز بودند که شهیدثالث به دلایلی نام خود را از آن‌ها پاک کرده بود. در این بین «نامه ای از کابل» مستندی بود زیبا درباره‌ی کودکان کابل قبل از مواجهه با جنگی خانمان برانداز. امیدوارم روزی امکان نمایش این آثار نیز فراهم شود. و نکته‌ی آخر این که این افتخار برایم به عنوان کیوریتور این برنامه به دست نمی‌آمد اگر مدیریت جدید سینماتک و تیم بخش فرهنگی سفارت آلمان با همکاری، پیگیری و علاقه  راه را  برای اولین نمایش آثار آلمانی سهراب شهیدثالث در ایران هموار نمی‌کردند.

برچسب‌ها: ,