مطب دکتر کالیگاری

مطب دکتر کالیگاری
کارگردان: رابرت وینه
فیلمنامه: کارل مایر ـ هانس یانوویتز
مدیر فیلمبرداری: ویلی هامیشتر
بازیگران: ورنر کراوس ـ کنراد ودیت ـ فردریش فیِر ـ لیل داگور
67 دقیقه؛ محصول آلمان؛ سال 1920

تصاویرِ نافُرمِ یک ذهنِ آشفته
دامون قنبرزاده

شاید آن‌چه رابرت وینه با «مطب دکتر کالیگاری» تجربه می‌کرد قدم‌های آغازینی بود برای هم‌راستا شدنِ فرم و محتوا در سینما؛ جایی که ذهنیت به عینیت تبدیل می‌شد. وقتی آدم خودش را به جای تماشاگرانی قرار می‌دهد که آن زمان به دیدن فیلم رفته‌اند، آن‌هم در عنفوان کودکیِ سینما و در حالی‌که هنوز ذهنِ تربیت‌شده‌ای برای تمهیداتِ سینمایی و انواع و اقسام روایت‌ها ندارند، می‌تواند درک کند چقدر برای‌شان تازگی داشته که داستانی غیرخطی ببینند: فیلم در یک فلش‌بکِ طولانی می‌گذرد تا دوباره به صحنه‌ی ابتدایی برگردیم و گره‌گشایی صورت بگیرد. و از همه مهم‌تر این‌که چقدر متعجب شده‌اند از دیدنِ دکورهای عجیب و غریبِ داستان: صندلی‌های بلند، جاده‌های ناموزون، پنجره‌های بدفرم و کج، خانه‌های قوطی‌کبریتی‌شکل و خطوطِ تیز و بُرنده و جزئیاتِ عجیب و غریب دیگر. و آن‌ها خبر نداشتند که در حالِ دیدنِ یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سبک اکسپرسیونیستی هستند که قرار است در سال‌های آینده، پدربزرگِ فیلم‌های ترسناکِ امروزی لقب بگیرد؛ سبکی که در آلمان شکوفا شد و هدف اصلی‌اش نمایش درونیات بشر بود. قرار بود ذهنیاتِ آدم‌ها ترجمانی تصویری پیدا کند. این سبک، که در واقع از نقاشی می‌آمد، با اغراق در رنگ‌ها و اشکال و خطوط، بازتاب‌دهنده‌ی وحشت مردم آلمان از جنگ جهانی اول نیز بود؛ جنگی که کشورشان در آن شکست خورده بود و در نتیجه در شورش و کودتا و فقر و شرایط وخیم اقتصادی به سر می‌بُرد و خودِ مردم هم در شرایطِ بدِ روحیِ ناشی از زخم‌های جنگ بودند (همچنان که شرایط وخیمِ ایتالیای بعد از جنگ دوم جهانی، زمینه‌ی بروز نئورئالیسم را فراهم کرد). جالب این‌جاست که فیلم «دانشجوی پراگ» (پل وگنر)، که یک سال پیش از این فیلم ساخته شد و بارقه‌هایی از سبک اکسپرسیونیسم را با خود داشت، داستانی مشابه را تعریف می‌کرد: شعبده‌بازی که دانشجویی را به کار می‌گیرد و او را وامی‌دارد تا قتل‌هایی انجام بدهد. داستانی که عیناً در «مطب دکتر کالیگاری» هم می‌بینیم؛ دکتر کالیگاری، یک خواب‌گردِ بدبختِ از همه جا بی‌خبر را برای انجام اَعمال شومش به کار می‌گیرد. خودِ خواب‌گرد، کاره‌ای نیست اما دکتر کالیگاری، مانند یک عروسک‌گردانِ شرور، او را مجبور به انجام قتل‌ها می‌کند و این دقیقاً بازتابِ وضعیتِ روحی مردمی‌ست گرفتارِ بحرانِ جنگ؛ جنگی که مردم خودشان را ناخواسته در آن می‌دیدند و حالا باید عواقبِ ناشی از آن را به دوش می‌کشیدند در حالی‌که بی‌تقصیر بودند. دکتر کالیگاری به مثابه‌ی عاملِ قدرتِ نامشروع، نظم جامعه را بهم می‌زند و آشوب آغاز می‌شود. اما این همه‌ی ماجرا نیست؛ فیلم با رو کردنِ ایده‌ای بی‌نظیر، زبان سینما را چند پله به جلو می بَرَد. فیلم این امکان را بوجود می‌آورد که عنصر غافلگیری، همگام با محتوای غنی، جزو امکانات و تمهیداتِ داستان‌گویی در سینما جا بیفتد؛ گره‌گشاییِ انتهای فیلم، به اَشکال مختلف، بعدها، در فیلم‌های دیگر هم تکرار شد که مثلاً «هویت» (جیمز منگولد) یکی از اسلافش است: فرانسیس دیوانه‌ای‌ست در یک دارالمجانین که با آدم‌های دور و برش، داستانی ساخته و به هر کس، نقشی که خودش دلش می‌خواسته، داده است. اما این گره‌گشایی هم همه‌ی ماجرا نیست: تازه این‌جاست که معنای آن دکورهای عجیب و غریب را می‌فهمیم؛ ما تاکنون در ذهنِ فرانسیس می‌چرخیده‌ایم؛ فرانسیس از شخصیت‌های دور و برِ خود، داستانی می‌سازد با فضایی غیرعادی، همچنان که بعداً می‌فهمیم او خودش هم عادی نیست؛ پس آن تصاویرِ نافُرم، ذهنِ آشفته‌ی فرانسیس را نمادین می‌کرده‌اند.
اما تیمارستانِ انتهایی فیلم، مخاطب را وارد دنیایی مالیخولیایی می‌کند که سیاه و تهدیدآمیز است. دنیایی که نمی‌توانیم بفهمیم در آن چه کسی واقعاً دیوانه است و چه کسی عاقل؟ چه کسی راست می‌گوید و چه کسی دروغ؟ وقتی در آخرین نمای فیلم، به سبکِ همیشگی فیلم‌های صامت، روی تصویرِ دکتر کالیگاری (که تا پیش از این آدمِ منفی داستانِ ذهنی فرانسیس بود) وایپِ دایره‌ای صورت می‌گیرد و در انتها تنها چهره‌ی او در میان پس‌زمینه‌ی سیاه، دیده می‌شود، انگار رابرت وینه می‌خواهد به مخاطب هشدار بدهد چندان مطمئن نباشد که این آدم، حالا تبدیل شده به آدمِ مثبتِ ماجرا. از کجا معلوم که این کالیگاری، همان کالیگاریِ داستانِ فرانسیس نباشد؟ اصلاً از کجا معلوم چیزی که فرانسیس تعریف کرده، داستان باشد و واقعی نباشد؟ از کجا معلوم دکتر کالیگاری، همه‌ی آدم‌های شهر را مانند آن خواب‌گرد، تحتِ انقیادِ خود در نیاورده و آن‌ها را در آن مکانِ زندان‌مانند جمع نکرده باشد؟ انگار هنوز هم توهم ادامه خواهد داشت. این‌جاست که مشخص می‌شود با چه فیلمِ مهمی در تاریخ سینما مواجه‌ایم. این‌جاست که معلوم می‌شود سازندگان اثر چه فهم و درکِ درستی از مدیوم سینما به عنوان یک ابزار هنری داشته‌اند. آن‌ها با تعریف یک داستانِ روانشناسانه با ته‌مایه‌های پلیسی ـ جنایی و ترسناک که به عنصر غافلگیری می‌انجامد، موفق شدند اثری خلق کنند که راهگشای آثار بعد از خود بود … و می‌شود حدس زد که تماشاگرانِ آن زمان، چطور بعد از پایانِ فیلم، گیج و منگ، از سالن بیرون رفته‌اند.