کارآگاه دیوانه

کارآگاهِ دیوانه
کارگردان: جانی تو
فیلمنامه: وای کا فای ـ آیو کین یی
مدیر فیلمبرداری: چنگ سو کیونگ
بازیگران: لایو چینگ وان ـ اندی آن ـ لام کا تونگ
89 دقیقه؛ محصول هنگ‌کنگ؛ سال 2007

دیوانه‌وار، ساختارشکن و هولناک
آزاده جعفری

«خداحافظ اُپرای اسلحه‌ها و نبردهای قهرمانانه‌ی خون‌بار، سلام تئاترِ همواره در آغوش‌کشنده‌ی نمایشِ «ملعونِ» ابزورد» *
تو کی-فونگ معروف به جانی تو، مهم‌ترین و موفق‌ترین فیلمساز سال‌های اخیرِ هنگ‌کنگ، یک ماشینِ فیلم‌سازی است؛ ماشینی پیش‌رونده که با سرعت و بدون توقف فیلم می‌سازد، به طور متوسط سالی دو فیلم، آن هم در ژانرهای مختلف، از تریلرهای جنایی گرفته تا اکشن‌های پلیسی و عاشقانه‌های کمدی‌رمانتیک. البته این سرعت در فیلم‌سازی و این جهش میان ژانرهای مختلف در سینمای هنگ‌کنگ کمیاب نیست ولی جانی تو معمولاً فیلم‌هایش را در قالب بسته‌ی ژانر محدود نمی‌کند بلکه همواره سعی می‌کند تا قراردادهای ژانر را به بازی بگیرد و علاوه بر فیلم‌های موفق تجاری، پروژه‌های شخصی‌اش را هم پی بگیرد، فیلم‌هایی مانند «انتقام»، «PTU» و «گنجشک». جانی تو و وای کا-فای، همراهِ حالا همیشگی‌اش، کمپانی فیلم‌سازی میلکی‌وی ایمیج را در سال 1996 تاسیس کردند که انرژی تازه‌ای به سینمای هنگ‌کنگ دمید و امکاناتی فراهم کرد تا تو بتواند مهم‌ترین و شخصی‌ترین فیلم‌هایش را بسازد. در واقع وای کا-فای مغز کمپانی است و تو دست‌های عملگرایش، اولی بیشتر فیلمنامه‌نویس است و ایده‌پرداز، دومی یک کارگردانِ کاربلد، یک تکنیسینِ ماهر است و تحقق‌بخشِ ایده‌های پیچیده‌ی روی کاغذ با زبان سینما. جانی تو موقعیت‌ها را با فضاسازی و تکنیک‌های سینمایی شکل می‌دهد نه با دیالوگ (از این لحاظ «کارگاه دیوانه» یکی از بهترین نمونه‌هاست) و بنابراین این توانایی را دارد که یک فیلم پلیسی/جناییِ بدون دیالوگ (حتا صامت) بسازد و هم‌زمان چنین وسواس‌گونه صحنه‌های اکشن، تیراندازی و درگیری را بچیند و بعد به این چیدمان جان ببخشد. به «ماموریت» بازگردیم، به صحنه‌ی تیراندازیِ بادیگاردها در مرکزِ خرید: بادیگاردها بی‌حرکت ایستاده‌اند، در ظاهر آرام‌اند اما انرژی عظیمِ درون‌شان هر لحظه آماده‌ی انفجار است؛ حرکتِ آرامِ دوربین و صدای شلیکِ اسلحه‌ها، و بعد جنبش، چرخش، آغازِ درگیری. به گفته‌ی جانی تو این میزآنسن تحت تاثیرِ «هفت سامورایی» کوروساوا شکل گرفته؛ نوعی حرکت میانِ سکون، تقابلی میانِ آرامشِ ایستایی و انرژیِ اکشن. ردپای فیلم‌سازانِ بزرگ در آثار تو برجسته و گاهی آشکار است، او شیفته‌ی دوباره‌سازیِ نماها و فضاهای فیلم‌های مورد علاقه‌اش است، البته نه دوباره‌سازی که «تاثیرپذیری» از آنها. نگاه کنید به پایان ولزیِ «کارگاه دیوانه»، فضاها و قهرمانان ملویلیِ «انتقام» و «قاتل تمام‌وقت»، نماهای کوروساواییِ «ماموریت» و «زمین زدن»، که دومی یک ادای احترامِ آشکار است به کوروساوا. ممکن است گاهی این شیفتگی همچون ذوق‌زدگی به نظر بیاید، اما هیچ‌گاه به یک تقلیدِ کورکورانه‌ی صرف بدل نمی‌شود، چرا که این ارجاع‌ها به خوبی در ساختارِ روایی و بصری فیلم‌ها می‌نشینند و حال و هوایی یک سر متفاوت می‌یابند.
«کارگاه دیوانه» یکی از دیوانه‌وارترین فیلم‌های مشترکِ جانی تو و وای کا-فای است (هرچند «کارگاه نابینا» همزاد ناخلف «کارگاه دیوانه» می‌تواند این عنوان را به کلی از آن خود کند)، ترکیبی از قدرت ِتو در به تصویر کشیدن اکشن، فیلم‌کردن ایده‌های درهم تنیده‌ی عجیب و علاقه‌ی وای کا-فای به جزییات و روایت‌های تو در توی غریبِ هولناک. یک فیلمِ پلیسی/جنایی بازیگوشِ مفرحِ هیجان‌انگیز اما هم‌زمان دردناک و تاریک، که در پیرنگ، فیلمنامه و کارگردانی جسور و بی‌پرواست. این فیلم ژانر پلیسی/جنایی را به ساحت دیگری برمی‌کشد، پای در قلمروی جهانی ابزورد می‌گذارد و از همان دقایقِ آغازین کلافی سردرگم می‌سازد که هر لحظه به تعداد سرنخ‌هایش اضافه می‌شود. از یک سو با یک کارگاه دیوانه‌ی از کار برکنارشده، بان (چینگ ون لو)، سر و کار داریم که به طرز عجیب و غریبی پرونده‌هایش را حل می‌کند، از سویی دیگر پلیسی در جریان ِدستگیری یک دزد ناپدید شده و اسلحه‌اش هم گم شده، مدتی بعد در چند سرقتِ مسلحانه افرادی با اسلحه پلیس کشته شده‌اند، و حالا یک پلیسِ جوانِ کم‌تجربه می‌خواهد این ماجرا را حل کند. اما فیلم‌سازان به این‌ها بسنده نمی‌کنند و همانطور که کاراکترِ منفی فیلم (به قول) بان می‌خواهد «همه چیز را پیچیده‌تر کند»، فیلمسازان نیز چنین هدفی دارند، پس جا به جاییِ اسلحه‌ها یک بازیِ چرخشی راه می‌اندازد، فقط این را در نظر بگیرید که پس از برکناریِ بان اسلحه‌اش به پلیسِ تازه‌کار رسیده (پیش‌تر در «PTU» اهمیتِ حفاظت از اسلحه‌ی پلیس را دیده‌ بودیم)، و مهم‌تر این‌که در واقع بان (فقط) دیوانه نیست بلکه حس ششم دارد و می‌تواند شخصیت‌های پنهان آدم‌ها را ببیند؛ چیزی که باعث می‌شود کاراکترهای دیگری هم واردِ فیلم شوند و در نهایت یک نبردِ آینه‌ای دیوانه‌وار در سکانسِ درخشانِ پایانی بر پا کنند، در حالی‌که کاراکترها و شخصیت‌هایشان بارها در آینه‌ها تکثیر شده‌اند.
فیلم‌سازان برای در هم تنیدنِ این عناصرِ مختلف ساختارشکن می‌شوند. سرنخ‌هایی تازه و نکاتی ریز را در جای جای فیلم جاسازی می‌کنند تا تماشاگرِ هوشیار آن‌ها را شناسایی کند (که احتمالاً در بار اول تماشا تعدادی از آن‌ها را از دست خواهد داد). لحنِ فیلم پیوسته تغییر می‌کند، گاهی طناز و سرخوش است، گاهی گروتسک و آزاردهنده و در لحظاتی عمیقاً هولناک. از همان سکانسِ آغازین نمای نقطه‌نظر پیش‌بینی‌ناپذیر است و متغیّر؛ میانِ کاراکترهای مختلف در نوسان است، گاهی سوبژکتیو است و گاهی ابژکتیو. این کلیدی‌ترین استراتژیِ فیلم یکی از مهم‌ترین عناصر سبکی و رواییِ فیلم را می‌سازد که برای تماشاگر همچون شمشیری دو لبه عمل می‌کند، هم‌زمان تماشاگرِ سردرگم را به درونِ پازلِ فیلم می‌کشاند و از سوی دیگر برسازنده‌ی پازل و راه حلش نیز هست (فراموش نکنیم که این‌جا شناساییِ گناهکار اهمیتی ندارد بلکه هدف همراهیِ قدم به قدم با فیلم است). مثلاً وقتی بان و پلیسِ جوان مظنون را تعقیب می‌کنند، نقطه‌نظرِ آن‌ها پیوسته عوض می‌شود، لجظه‌ای با یک نفر طرف هستیم و در چشم‌بر هم زدنی با هفت نفرِ متفاوت (ببینید این تمهید در کنار موسیقیِ متن و سوت زدن گروهیِ آن‌ها چقدر هوشمندانه و جذاب است)، و البته هنوز چیزی از قدرت ذهنی بان نمی‌دانیم.
بانِ چینگ ون لو سیمای غمگینِ آسیب‌پذیرِ مردی را به نمایش می‌گذارد که باری جانکاه و رنجی بی‌پایان را حمل می‌کند، بارِ موهبت (یا نفرینی) که او را در هم شکسته است. در آغاز بانِ جوان را در حال چاقو زدن به لاشه‌ی یک خوک بزرگ می‌بینیم، چهره‌ی هراسانش توجهمان را جلب می‌کند و با حل کردن پرونده به نظر می‌رسد که چندان هم دیوانه نیست، اما بلافاصله فصلِ کوتاه و آزاردهنده‌ی بریدنِ گوش ثابت می‌کند که بان مجنونی تمام عیار است. ادامه‌ی فیلم در کنارِ ماجرای پلیسی‌اش در واقع نوسانی است پر پیچ و تاب میانِ نبوغِ دیوانه‌وارِ بان و دیوانگیِ بی حد و مرزش. بخشی از این دیوانگی توهمِ حضورِ همسری‌ست که ترکش کرده، شبحی که همواره می‌خواهد از او محافظت کند. شاید همسرِ خیالی‌اش بخشی از شخصیت بان است که این‌گونه ظهور کرده، یعنی یکی از شخصیت‌های پنهانِ او که با رفتن همسرش شکل گرفته، وجه عاقل و منطقی‌اش. و سرانجام وقتی بان با همسرِ واقعی‌اش رو به رو می‌شود (یکی دیگر از غافلگیری‌های دلچسبِ فیلم)، شبحِ ساختگی همسرش با خودِ واقعی او درگیر می‌شوند و در نهایت هر دو ترکش می‌کنند؛ بان را تک و تنها بر جای می‌گذارند تا بدونِ نیروی بازدارنده‌ای به سوی سرنوشتِ شومش پیش ‌رود. در پایان تنها نگاهِ بهت‌زده و غمگینِ بان با ما می‌ماند پیش از آنکه بگوید «تو هم؟!»

* اشاره به نوشته‌ی هاوارد همپتون درباره‌ی جانی تو در فیلم‌کامنت، می/جون 2014. در این نوشته اُپرای اسلحه‌ها و نبردهای قهرمانانه به فیلم‌های اکشن جان وو و آن هویی اشاره می‌کنند.